دست فروش گذر منم.../ حمید اقبالی

خانه به دوش، دست فروشِ گذر منم

چشم انتظارِ ماندنت ای رهگذر! منم...

درمانده ام، کجا بروم ؟ خانه‌ات کجاست ؟

آن بوفِ کورِ گمشده وقتِ سحر منم

بال و پر است ماهیتِ هر پرنده‌ای...

بی‌ماهیّت، پرنده‌ی بی بال و پر منم

مادر ! دلیلِ موی سپیدت منم... ببخش

چین و چروك چهره‌ی پیرِ پدر منم

مادر ببخش ! من پسری ناخلف شدم

این نخل ریشه سوخته‌ی بی ثمر منم...

آیینه هم به پرسش من پاسخی نداد ؛

این مردِ سالخورده‌ی تنها مگر منم ؟

شاعر : حمید اقبالی

تو عاشق خودی ز تو عاشقتر آینه.../ خاقانی

ما فتنه بر توايم و تو فتنه بر آينه

ما رانگاه در تو، تو را اندر آينه

تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش

تو عاشق خودي ز تو عاشق تر آينه

از روي تو در آينه جان ها شود خيال

زين روي نازها کند اندر سر آينه

وز نور روي و صفوت لعل تو آورد

در يک مکان هم آتش و هم کوثر آينه

اي ناخداي ترس مشو آينه پرست

رنج دلم مخواه و منه دل بر آينه

کز آه دل بسوزم هر جا که آهني است

تا هيچ صيقلي نکند ديگر آينه

قبله مساز ز آينه هر چند مر تو را

صورت هر آينه بنمايد هر آينه

در آينه دريغ بود صورتي کز او

بيند هزار صورت جان پرور آينه

صورت نماي شد رخ خاقاني از سرشک

رخسار او نگر صنما منگر آينه

از راي شاه گيرد نور وضو آفتاب

وز روي تو پذيرد زيب و فر آينه

سلطان اعظم آنکه اشارات او ز غيب

چونان دهد نشاني کز پيکر آينه

شاهنشهي که بهر عروس جلال اوست

هفت آسمان مشاطه و هفت اختر آينه

ز اقبال عدل پرور او جاي آن، بود

کز ننگ زنگ باز رهد يکسر آينه

اي خسروي که خاطر تو آن صفا گرفت

کز وي نمونه اي است به هر کشور آينه

سازد فلک ز حزم تو دايم سلاح خويش

دارد شجاع روز وغا در بر آينه

گر منظر تو نور بر آئينه افکند

روح القدس نمايد از آن منظر آينه

گرد خلافت ار برود در ديار خصم

بي کار ماند آنجا تا محشر آينه

ماند به نوک کلک تو و جان بد سگال

چون در حجاب زنگ شود مضمر آينه

باشد چو طبع مهر من اندر هواي تو

چون تاب گيرد از حرکات خور آينه

من آينه ضميرم و تو مشتري همم

از تو جمال همت و از چاکر آينه

در خدمت تو تر نتوان آمدن از آنک

گردد سياه روي چو گردد تر آينه

گر در دل تو يافت توانم نشان خويش

طبعم شود ز لطف چو از جوهر آينه

طوطي هر آن سخن که بگوئي ز بر کند

هرگه که شکل خويش ببيند در آينه

گر لطف تو خريد مرا بس شگفت نيست

کاهل بصر خزند به سيم و زر آينه

ور ناکسي فروخت مرا هم روا بود

کاعمي و زشت را نبود درخور آينه

گر جز تو را ستودم بر من مگير از آنک

مردم ضرورتي کند از خنجر آينه

دانم تو را ز من نگزيرد براي آنک

گه گه کند پاک به خاکستر آينه

از نيم شاعران هنر من مجوي از آنک

نايد همي ز آهن بد گوهر آينه

شايد که ناورم دل مجروح بر درت

زيبد که ننگرم به رخ اصفر آينه

کز بيم رجم برنشود ديو بر فلک

وز بهر عيب کم طلبد اعور آينه

گر نه رديف شعر مرا آمدي به کار

مانا که خود نساختي اسکندر آينه

اين را نقيضه اي است که گفتم بدين طريق

گر ذره اي ز نور تو افتد بر آينه

بادت جلال و مرتبه چندان که آسمان

هر صبح دم برآورد از خاور آينه

حاسد ز دولت تو گرفتار آن مرض

کز مس کند براي وي آهنگر آينه

شاعر : خاقانی

از زندگی چیزی به جز غم قسمت ما نیست.../ حمید اقبالی

از زندگی چیزی به جز غم قسمت ما نیست

اصلا برای غیر او در قلب ما جا نیست

 

همخانه ی تنهای عاشق کیست غیر از غم ؟

جز غم، کسی همخانه ی این مرد تنها نیست

 

نامهربان و سختگیر و قاتل است اما

جز او رفیقی با وفا در کل دنیا نیست

 

این غم که کنج خانه ی دل منزلش دادیم

شایسته اش افسانه ی مجنون و لیلا نیست

 

شد یادگار عاشقی درد خودآزاری

بیچاره بیماری که در فکر مداوا نیست

 

در لحظه بودن را خریدیم از دکان عشق

شکرِ خدا ما را غم امروز و فردا نیست

 

این نامراعات نظیر هر غزلساز است :

هرشب دل و شعر و غم و سیگار... زیبا نیست ؟

 

شاعر : "حمید اقبالی"

گاهی چنان بدم كه مبادا ببینی ام.../ محمدعلی بهمنی

گاهی چنان بدم كه مبادا ببینی ام
 حتی اگر به دیده رویا ببینی ام


من صورتم  به صورت شعرم شبیه نیست 
بر این گمان مباش كه زیبا ببینی ام

 

شاعر شنیدنی ست ولی میل  میل توست
آماده ای كه بشنوی ام یا ببینی ام

 

این واژه ها صراحت تنهایی من اند
 با این همه مخواه كه تنها ببینی ام
  

 مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام
 

 یك قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، كه ناگزیری  دریا ببینی ام

 

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست 
 اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

 

شاعر : "محمد علی بهمنی"

فراقش مردنم را سخت آسان کرد، تسلیمم.../ حمید اقبالی

"دلم را چشمهایش تیرباران کرد؛ تسلیمم"

فراقش مردنم را سخت آسان کرد؛ تسلیمم

 

یقیناً نقطه ضعفم را به دستش داد اشعارم

که آن شیرین دهن یک شب غزلخوان کرد تسلیمم

 

من از چشمانِ او می خواندم این را : دوستم دارد

ولی این عشق را لبهاش پنهان کرد؛ تسلیمم !

 

دلم را پس زد و گفت از هوای عشق بیزارم

هوای رفتن از این شهر ویران کرد تسلیمم

 

نماند و من که پیش از او غرورم حرف مردم بود

پس از او بغض دلتنگی فراوان کرد تسلیمم

 

خدای چشم او انداخت از چشم خدا من را

و شیخ شهرمان پنداشت شیطان کرد تسلیمم!

 

چه باید کرد؟ گاهی دلخوشی زاییده ی ذهن است

همینکه شاعرش را مرد میدان کرد، تسلیمم

 

شاعر : "حمید اقبالی"

ترسم مده به تیغ، که سرمست عشق را.../ طالب آملی

کو بیدلی که از ستمت سینه چاک نیست ؟

یا زنده ای که در غم رویت هلاک نیست

 

ترسم مده به تیغ، که سرمستِ عشق را

غیر از خدا و هجر، ز کس بیم و باک نیست

 

زاهد چه سان نماز کند؟ کز سرشک ما

یک قبضه خاک در همه آفاق، پاک نیست

 

چشم ستاره ای به فلک نیست شام هجر

کز دودِ آتشِ نفسم سرمه ناک نیست

 

شمشاد گو بسوز به حسرت که پیر ما

بیزار از آن عصاست که از چوب تاک نیست

 

زلفت غبار کوچه ی دل می خورد ولی

مار است و مار را خورشی غیر خاک نیست

 

شاعر : "طالب آملی"

به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری.../ خاقانی

به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری
به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری

 

نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت
نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری

 

تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی
تو چه آتشی که آبم ز جگر دریغ داری

 

ندهیم تار مویی که میان جان ببندم
نه غلام عشقم از من چه کمر دریغ داری

 

دم وصل را نخواهی که رسد به سینه من
نفس بهشتیان را ز سقر دریغ داری

 

دل کشته من اینجا به خیال توست زنده
چه سبب خیالت از من به سفر دریغ داری

 

به امید تو بسا شب که به روز کردم از غم
تو چرا نسیمت از من به سحر دریغ داری

 

کم من گرفتی آخر نبود کم از سلامی
به عیار نیک مردان کمی ار دریغ داری

 

سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی
نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری

 

چه طمع کنم کنارت که نیرزمت به بوسی
چه طلب کنم مفرح که شکر دریغ داری

 

به وفاش کوش خاقانی اگرچه درنگیرد
 

نه که دین و دل بدادی سر و زر دریغ داری

 

 

شاعر  : "حاقانی"

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود.../ حافظ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

 

از دِماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

 

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

 

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

 

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

 

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

 

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

 

 

شاعر : "حضرت خواجه حافظ شیرازی"

پر از واژه برای شعرهای دلربایی تو.../ حمید اقبالی

پر از واژه برای شعرهای دلربایی تو

هزار افسوس مضمونِ منِ بی دست و پایی تو

 

شبیه سعدی و حافظ نگفتم از تو، شرمنده!

که با آرایه ی چشمت خودت فرمانروایی تو

 

نگاهت وسعتش دریاست، قطره شاعری تنهاست

هزاران بیت را گفتم ولی بی انتهایی تو

 

سرودن از تو نامش کفر شد ؟ این را نمیدانم

برای من که در دنیا به مانندِ خدایی تو

 

نوشتم با امیدی تا بخوانی شعرهایم را

برای "مرحبا" گفتن نمی بینم کجایی تو

 

شاعر : "حمید اقبالی"

شعر سعدی در جواب مولوی !!!

شعر زیر سروده ای است از مولانا جلال الدین محمد بلخی، که موضوع آن بیان فراق از معشوق روحانی (شمس تبریزی) که جلوه از معبود است و اِعراض از دنیا و دنیاییان.

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

 

ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر

کان چهره ی مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

 

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

 

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

 

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

 

این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

 

یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

 

والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

 

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

 

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن های هوی و نعره مستانم آرزوست

 

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

 

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

 

باقی متن در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست.../ هوشنگ ابتهاج

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

 

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

 

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

 

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

 

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

 

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

 

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

 

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

 

 

شاعر : "هوشنگ ابتهاج"

شمس را گوشه ی تبریز نمی فهمیدیم.../ امید صباغ نو

قصه ی عشقِ غم انگیز، نمی فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم

 

زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
علّت زردی پاییز؟ نمی فهمیدیم!

 

نه ، نشد غارت یک دل بکنیم انگاری
ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!

 

سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
شمس را گوشه ی تبریز نمی فهمیدیم

 

فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!

 

ما مترسک شده بودیم و چیزی غیر از
اتفاق ِسرِ جالیز نمی فهمیدیم

 

زندگی قصّه ی تلخی ست و مشکل این بود
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم!

 

 

شاعر : " امید صباغ نو "

خسته ام من هم از این بار گرانی که منم.../ حسین منزوی

بی تو خسته ست ز جانم تن و جانم ز تنم

خسته ام من هم از این بار گرانی که منم

 

چه کنم دل چو هوای تو کند شب همه شب

سر اگر بی تو به دیوار غریبی نزنم ؟

 

هوس یوسفی ام بود و عزیزیم، اما

غمت افکند به یعقوبیِ بیت الحزنم

 

در گذرگاه نسیم ام همه شب چله نشین

کاورد هدیه مگر بویی از آن پیرهنم

 

تار مویی نسپردی به وداعت با من

که به هنگامه ی وصل تو در آتش فکنم

 

یادگاری ست مرا از تو - که یادت خوش باد -

این غریبی که شکسته ست مرا در وطنم

 

چون دو خورشید بیاویز دو چشمت از راه

تا که روشن کنی ای دوست شبِ آمدنم

 

غزل دلکش من بی صله می ماند اگر

بوسه ای چند حوالت نکنی زان دهنم

 

شاعر : " حسین منزوی "

من در عجبم ز می فروشان.../ خیام

تا زهره و مَه در آسمان گشت پدید

 

بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید

 

من در عجبم ز می فروشان کیشان

 

به زان که فروشند چه خواهند خرید !

 

شاعر : " خیام "

وقت مُردن تیشه با فرهاد گفت.../ ناصرالدین شاه

غزلی زیبا از جناب ناصرالدین شاه قاجار :)

 

زلف مشکینت به رسم دلبری

می کُند ما را ز جان و دل، بری

 

ساعتی بر گردنم زنجیر نِه

ای صنم از آن دو زلف چنبری

 

            کافر عشقت چه خوش گفت ای صنم           

کز مسلمانی بِه است این کافری

 

طرۀ دلها به چنبر بسته ای

کس نداند چنبری یا عنبری

 

بس که غارت کرده دلها را به ناز

خسته شد چشمانت از غارتگری

 

وقت مُردن تیشه با فرهاد گفت

عشق را نتوان شمردن سرسری

 

هم نگاهت رشک آهوی خُتن

هم خرامت غیرت کبک دَری

 

هم به سیرت از مَلک پاکیزه تر

هم به صورت از پری زیباتری

 

شاعر : " ناصرالدین شاه قاجار "

نسخه نسیان.../ محمد سهرابی

تازگی ها ناخدا را از خدا گم میکنم

آشنا را از ره نا آشنا گم میکنم

 

در طبیبان هیچکس چون من بلد آوازه نیست

نسخه ی نسیانم از بس درد را گم میکنم !

 

هیچکس آگاه از فقدانِ تشویشم نشد

من صدای خویش را هم بیصدا گم میکنم

 

هرکجا انداختم چشمی توقع شد بلند

من نگاه خویش را بی ادعا گم میکنم

 

آفتاب و آینه هر یک به راهی میروند

دیده ی خود را جدا، دل را جدا گم میکنم

 

ناتوانی با فراموشی قرین افتاده است

دست و پای خویش را بی دست و پا گم میکنم

 

بعد من تدبیر را در نینوا خواهید یافت

عاقبت سر را به راه کربلا گم میکنم

 

راه خور را گرچه با سنگ نشان بیگانه نیست

دم به دم، منزل به منزل، پا به پا گم میکنم

 

نور پیشانی جاهل جهد طاعت می برد

سعی را من بیشتر وقت صفا گم میکنم

 

صحبت معشوق نزد ما حجابی دیگر است

من خدا را بیشتر وقت دعا گم میکنم

 

معنی ام پیداست آنجایی که من خود نیستم

گر مرا خواهی ببین خود را کجا گم میکنم

 

شاعر :  " محمد سهرابی "

شاعر شدم تا در میانه های اشعار.../ حمید اقبالی

شاعر شدم تا در میانه های اشعار

از تو غزل گویم ولی با روی بسیار !

 

من که همیشه آدمی کم حرف بودم

تغییر کردم در غزل، پُرچانه بیمار

 

"شاعر" که نامم نیست از طبعِ ضعیفم

"شاعرنما" شاید به من باشد سزاوار !

 

از تو غزل میگویم و امّیدوارم

یک روز هم برگشتنت را میزنم جار...

 

شاعر :  " حمید اقبالی "

معصوم ترین مستبد قرن.../ حمید اقبالی

معصوم ترین مستبدِ قرن نگاهت

تسخیر توام، تحت فرامین سپاهت

 

یک شهر مسلمان شده از یُمنِ دو چشمت

تسلیم تو و ارتش چشمان سیاهت !

 

مظلومم و مایل به جنایاتِ تو، ظالم

شوقِ منِ دیوانه شده توشه ی راهت

 

حکمی بده سر خم کنم و شعر بگویم

از شیوه ی غارتگریِ صورت ماهت !

 

شاعر :  " حمید اقبالی "

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای.../ سعدی

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

 

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منور است

 

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است

 

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است

 

کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان

بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است

 

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است

 

شب‌های بی توام شب گور است در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

 

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است

 

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

 

زنهار از این امید درازت که در دل است

هیهات از این خیال محالت که در سر است

 

شاعر :  " سعدی "

چشم مستِ یار شد مخمور و.../ صائب

چشم مستِ یار شد مخمور و مدهوشیم ما

باده از جوش نشاط افتاد و مدهوشیم ما

 

ناله ی ما حلقه در گوش اجابت میکشد

کز سحرخیزانِ آن صبح بناگوشیم ما

 

فتنه ی صد انجمن، آشوبِ صد هنگامه ایم

گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما

 

نامه ی پیچیده را چون آب خواندن حق ماست

کز سخن فهمانِ آن لبهای خاموشیم ما

 

بی تأمل چون عرق بر روی خوبان می دویم

چون کمند زلف، گستاخ بر و دوشیم ما

 

از شراب ما رگ خامی ست صائب موج زن

گرچه عمری شد در این میخانه در جوشیم ما

 

شاعر :  " صائب تبریزی "

اینکه خاک سیهش بالین است.../ پروین اعتصامی

شعری که بر مزار پروین اعتصامی نوشته شده...

 

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

 

گر چه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

 

صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

 

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

 

خاک در دیده بسی جان فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

 

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است

 

هر که باشی و زهر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

 

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد مسکین است

 

اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است

 

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

 

خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است

 

شاعر : " پروین اعتصامی "

آمدی جانم به قربانت.../ شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

 

شاعر :  " شهریار "

جنون پیشه ی ما.../ فاضل نظری

می خرامد غزلی تازه در اندیشه ی ما

شاید آهوی تو رد می شود از بیشه ی ما

 

دانه ی سرخ اناریم و نگه داشته اند

دلِ چون سنگ تو را در دل چون شیشه ی ما

 

اگر از کشته ی خود نام و نشان میپرسی

عاشقی شیوه ی ما بود و جنون پیشه ی ما

 

سرنوشت تو هم ای عشق! فراموشی بود

حک نمیکرد اگر نام تو را تیشه ی ما

 

ما دو سرویم، در آغوش هم افتاده به خاک

چشم بگشا که گره خورده به هم ریشه ی ما

 

شاعر :  " فاضل نظری "