تو عاشق خودی ز تو عاشقتر آینه.../ خاقانی

ما فتنه بر توايم و تو فتنه بر آينه

ما رانگاه در تو، تو را اندر آينه

تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش

تو عاشق خودي ز تو عاشق تر آينه

از روي تو در آينه جان ها شود خيال

زين روي نازها کند اندر سر آينه

وز نور روي و صفوت لعل تو آورد

در يک مکان هم آتش و هم کوثر آينه

اي ناخداي ترس مشو آينه پرست

رنج دلم مخواه و منه دل بر آينه

کز آه دل بسوزم هر جا که آهني است

تا هيچ صيقلي نکند ديگر آينه

قبله مساز ز آينه هر چند مر تو را

صورت هر آينه بنمايد هر آينه

در آينه دريغ بود صورتي کز او

بيند هزار صورت جان پرور آينه

صورت نماي شد رخ خاقاني از سرشک

رخسار او نگر صنما منگر آينه

از راي شاه گيرد نور وضو آفتاب

وز روي تو پذيرد زيب و فر آينه

سلطان اعظم آنکه اشارات او ز غيب

چونان دهد نشاني کز پيکر آينه

شاهنشهي که بهر عروس جلال اوست

هفت آسمان مشاطه و هفت اختر آينه

ز اقبال عدل پرور او جاي آن، بود

کز ننگ زنگ باز رهد يکسر آينه

اي خسروي که خاطر تو آن صفا گرفت

کز وي نمونه اي است به هر کشور آينه

سازد فلک ز حزم تو دايم سلاح خويش

دارد شجاع روز وغا در بر آينه

گر منظر تو نور بر آئينه افکند

روح القدس نمايد از آن منظر آينه

گرد خلافت ار برود در ديار خصم

بي کار ماند آنجا تا محشر آينه

ماند به نوک کلک تو و جان بد سگال

چون در حجاب زنگ شود مضمر آينه

باشد چو طبع مهر من اندر هواي تو

چون تاب گيرد از حرکات خور آينه

من آينه ضميرم و تو مشتري همم

از تو جمال همت و از چاکر آينه

در خدمت تو تر نتوان آمدن از آنک

گردد سياه روي چو گردد تر آينه

گر در دل تو يافت توانم نشان خويش

طبعم شود ز لطف چو از جوهر آينه

طوطي هر آن سخن که بگوئي ز بر کند

هرگه که شکل خويش ببيند در آينه

گر لطف تو خريد مرا بس شگفت نيست

کاهل بصر خزند به سيم و زر آينه

ور ناکسي فروخت مرا هم روا بود

کاعمي و زشت را نبود درخور آينه

گر جز تو را ستودم بر من مگير از آنک

مردم ضرورتي کند از خنجر آينه

دانم تو را ز من نگزيرد براي آنک

گه گه کند پاک به خاکستر آينه

از نيم شاعران هنر من مجوي از آنک

نايد همي ز آهن بد گوهر آينه

شايد که ناورم دل مجروح بر درت

زيبد که ننگرم به رخ اصفر آينه

کز بيم رجم برنشود ديو بر فلک

وز بهر عيب کم طلبد اعور آينه

گر نه رديف شعر مرا آمدي به کار

مانا که خود نساختي اسکندر آينه

اين را نقيضه اي است که گفتم بدين طريق

گر ذره اي ز نور تو افتد بر آينه

بادت جلال و مرتبه چندان که آسمان

هر صبح دم برآورد از خاور آينه

حاسد ز دولت تو گرفتار آن مرض

کز مس کند براي وي آهنگر آينه

شاعر : خاقانی

ترسم مده به تیغ، که سرمست عشق را.../ طالب آملی

کو بیدلی که از ستمت سینه چاک نیست ؟

یا زنده ای که در غم رویت هلاک نیست

 

ترسم مده به تیغ، که سرمستِ عشق را

غیر از خدا و هجر، ز کس بیم و باک نیست

 

زاهد چه سان نماز کند؟ کز سرشک ما

یک قبضه خاک در همه آفاق، پاک نیست

 

چشم ستاره ای به فلک نیست شام هجر

کز دودِ آتشِ نفسم سرمه ناک نیست

 

شمشاد گو بسوز به حسرت که پیر ما

بیزار از آن عصاست که از چوب تاک نیست

 

زلفت غبار کوچه ی دل می خورد ولی

مار است و مار را خورشی غیر خاک نیست

 

شاعر : "طالب آملی"

به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری.../ خاقانی

به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری
به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری

 

نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت
نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری

 

تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی
تو چه آتشی که آبم ز جگر دریغ داری

 

ندهیم تار مویی که میان جان ببندم
نه غلام عشقم از من چه کمر دریغ داری

 

دم وصل را نخواهی که رسد به سینه من
نفس بهشتیان را ز سقر دریغ داری

 

دل کشته من اینجا به خیال توست زنده
چه سبب خیالت از من به سفر دریغ داری

 

به امید تو بسا شب که به روز کردم از غم
تو چرا نسیمت از من به سحر دریغ داری

 

کم من گرفتی آخر نبود کم از سلامی
به عیار نیک مردان کمی ار دریغ داری

 

سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی
نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری

 

چه طمع کنم کنارت که نیرزمت به بوسی
چه طلب کنم مفرح که شکر دریغ داری

 

به وفاش کوش خاقانی اگرچه درنگیرد
 

نه که دین و دل بدادی سر و زر دریغ داری

 

 

شاعر  : "حاقانی"

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود.../ حافظ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

 

از دِماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

 

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

 

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

 

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

 

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

 

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

 

 

شاعر : "حضرت خواجه حافظ شیرازی"

شعر سعدی در جواب مولوی !!!

شعر زیر سروده ای است از مولانا جلال الدین محمد بلخی، که موضوع آن بیان فراق از معشوق روحانی (شمس تبریزی) که جلوه از معبود است و اِعراض از دنیا و دنیاییان.

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

 

ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر

کان چهره ی مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

 

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

 

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

 

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

 

این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

 

یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

 

والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

 

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

 

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن های هوی و نعره مستانم آرزوست

 

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

 

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

 

باقی متن در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

من در عجبم ز می فروشان.../ خیام

تا زهره و مَه در آسمان گشت پدید

 

بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید

 

من در عجبم ز می فروشان کیشان

 

به زان که فروشند چه خواهند خرید !

 

شاعر : " خیام "

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای.../ سعدی

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

 

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منور است

 

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است

 

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است

 

کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان

بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است

 

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است

 

شب‌های بی توام شب گور است در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

 

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است

 

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

 

زنهار از این امید درازت که در دل است

هیهات از این خیال محالت که در سر است

 

شاعر :  " سعدی "

چشم مستِ یار شد مخمور و.../ صائب

چشم مستِ یار شد مخمور و مدهوشیم ما

باده از جوش نشاط افتاد و مدهوشیم ما

 

ناله ی ما حلقه در گوش اجابت میکشد

کز سحرخیزانِ آن صبح بناگوشیم ما

 

فتنه ی صد انجمن، آشوبِ صد هنگامه ایم

گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما

 

نامه ی پیچیده را چون آب خواندن حق ماست

کز سخن فهمانِ آن لبهای خاموشیم ما

 

بی تأمل چون عرق بر روی خوبان می دویم

چون کمند زلف، گستاخ بر و دوشیم ما

 

از شراب ما رگ خامی ست صائب موج زن

گرچه عمری شد در این میخانه در جوشیم ما

 

شاعر :  " صائب تبریزی "