از زندگی چیزی به جز غم قسمت ما نیست.../ حمید اقبالی

از زندگی چیزی به جز غم قسمت ما نیست

اصلا برای غیر او در قلب ما جا نیست

 

همخانه ی تنهای عاشق کیست غیر از غم ؟

جز غم، کسی همخانه ی این مرد تنها نیست

 

نامهربان و سختگیر و قاتل است اما

جز او رفیقی با وفا در کل دنیا نیست

 

این غم که کنج خانه ی دل منزلش دادیم

شایسته اش افسانه ی مجنون و لیلا نیست

 

شد یادگار عاشقی درد خودآزاری

بیچاره بیماری که در فکر مداوا نیست

 

در لحظه بودن را خریدیم از دکان عشق

شکرِ خدا ما را غم امروز و فردا نیست

 

این نامراعات نظیر هر غزلساز است :

هرشب دل و شعر و غم و سیگار... زیبا نیست ؟

 

شاعر : "حمید اقبالی"

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز.../ فروغ فرخزاد

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه
فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

 

شاعر : "فروغ فرخزاد"

گاهی چنان بدم كه مبادا ببینی ام.../ محمدعلی بهمنی

گاهی چنان بدم كه مبادا ببینی ام
 حتی اگر به دیده رویا ببینی ام


من صورتم  به صورت شعرم شبیه نیست 
بر این گمان مباش كه زیبا ببینی ام

 

شاعر شنیدنی ست ولی میل  میل توست
آماده ای كه بشنوی ام یا ببینی ام

 

این واژه ها صراحت تنهایی من اند
 با این همه مخواه كه تنها ببینی ام
  

 مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام
 

 یك قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، كه ناگزیری  دریا ببینی ام

 

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست 
 اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

 

شاعر : "محمد علی بهمنی"

هنوز صبر من به قامت بلندِ آرزوست.../ هوشنگ ابتهاج

میان جنگل ستاره ها نشسته ام

 

ستاره ای نگفت کزین سرای بی کسی

 

کسی صدات میکند !؟

 

هنوز دیر نیست! هنوز صبر من به قامت بلندِ آرزوست

 

عزیز همزبان تو در کدام کهکشان نشسته ای !؟

 

 

شاعر : "هوشنگ ابتهاج" (ه.ا.سایه) 

فراقش مردنم را سخت آسان کرد، تسلیمم.../ حمید اقبالی

"دلم را چشمهایش تیرباران کرد؛ تسلیمم"

فراقش مردنم را سخت آسان کرد؛ تسلیمم

 

یقیناً نقطه ضعفم را به دستش داد اشعارم

که آن شیرین دهن یک شب غزلخوان کرد تسلیمم

 

من از چشمانِ او می خواندم این را : دوستم دارد

ولی این عشق را لبهاش پنهان کرد؛ تسلیمم !

 

دلم را پس زد و گفت از هوای عشق بیزارم

هوای رفتن از این شهر ویران کرد تسلیمم

 

نماند و من که پیش از او غرورم حرف مردم بود

پس از او بغض دلتنگی فراوان کرد تسلیمم

 

خدای چشم او انداخت از چشم خدا من را

و شیخ شهرمان پنداشت شیطان کرد تسلیمم!

 

چه باید کرد؟ گاهی دلخوشی زاییده ی ذهن است

همینکه شاعرش را مرد میدان کرد، تسلیمم

 

شاعر : "حمید اقبالی"