ترسم مده به تیغ، که سرمست عشق را.../ طالب آملی

کو بیدلی که از ستمت سینه چاک نیست ؟

یا زنده ای که در غم رویت هلاک نیست

 

ترسم مده به تیغ، که سرمستِ عشق را

غیر از خدا و هجر، ز کس بیم و باک نیست

 

زاهد چه سان نماز کند؟ کز سرشک ما

یک قبضه خاک در همه آفاق، پاک نیست

 

چشم ستاره ای به فلک نیست شام هجر

کز دودِ آتشِ نفسم سرمه ناک نیست

 

شمشاد گو بسوز به حسرت که پیر ما

بیزار از آن عصاست که از چوب تاک نیست

 

زلفت غبار کوچه ی دل می خورد ولی

مار است و مار را خورشی غیر خاک نیست

 

شاعر : "طالب آملی"

چشم مستِ یار شد مخمور و.../ صائب

چشم مستِ یار شد مخمور و مدهوشیم ما

باده از جوش نشاط افتاد و مدهوشیم ما

 

ناله ی ما حلقه در گوش اجابت میکشد

کز سحرخیزانِ آن صبح بناگوشیم ما

 

فتنه ی صد انجمن، آشوبِ صد هنگامه ایم

گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما

 

نامه ی پیچیده را چون آب خواندن حق ماست

کز سخن فهمانِ آن لبهای خاموشیم ما

 

بی تأمل چون عرق بر روی خوبان می دویم

چون کمند زلف، گستاخ بر و دوشیم ما

 

از شراب ما رگ خامی ست صائب موج زن

گرچه عمری شد در این میخانه در جوشیم ما

 

شاعر :  " صائب تبریزی "