تازگی ها ناخدا را از خدا گم میکنم

آشنا را از ره نا آشنا گم میکنم

 

در طبیبان هیچکس چون من بلد آوازه نیست

نسخه ی نسیانم از بس درد را گم میکنم !

 

هیچکس آگاه از فقدانِ تشویشم نشد

من صدای خویش را هم بیصدا گم میکنم

 

هرکجا انداختم چشمی توقع شد بلند

من نگاه خویش را بی ادعا گم میکنم

 

آفتاب و آینه هر یک به راهی میروند

دیده ی خود را جدا، دل را جدا گم میکنم

 

ناتوانی با فراموشی قرین افتاده است

دست و پای خویش را بی دست و پا گم میکنم

 

بعد من تدبیر را در نینوا خواهید یافت

عاقبت سر را به راه کربلا گم میکنم

 

راه خور را گرچه با سنگ نشان بیگانه نیست

دم به دم، منزل به منزل، پا به پا گم میکنم

 

نور پیشانی جاهل جهد طاعت می برد

سعی را من بیشتر وقت صفا گم میکنم

 

صحبت معشوق نزد ما حجابی دیگر است

من خدا را بیشتر وقت دعا گم میکنم

 

معنی ام پیداست آنجایی که من خود نیستم

گر مرا خواهی ببین خود را کجا گم میکنم

 

شاعر :  " محمد سهرابی "